تبليغاتX
تشنه تر از لاشه کویر

تشنه تر از لاشه کویر

یک جایی خواندم

"دردها همیشه ما را ساخته اند، با آنکه همیشه با ما نساخته اند..."

 

آدمها پراند از حرفهایی که فقط توی دلشان بهم می زنند،هیچوقت فرصت زدنشان پیش نمی آید،آنقدر توی دلهایشان باقی می ماند تا میشود یک دیوار میانشان...

نگفته هایشان که زیاد می شود،سوالهایشان که بی جواب می ماند،دیوارشان بلندتر می شود

آنقدر از هم دور میشوند که انگار هیچوقت توی قصه ی هم نبوده اند...

 

میترسم که از یادآوری من این روزها حالم بهم بخورد....

آدم قصه ات که نباشد انگار که از همه بیزاری ، انگار که همه از تو بیزارند.

یک جورهایی عالم و آدم برای روزهات طعنه می شوند ...

تمام می شوی

به سادگی همه ی پایان ها...

روزها همینطور تند تند می گذرند ،میبینی...

از تاریخ ها می فهمی، از اینکه بعد  پنج ماه یاد اینجا می افتی، دلت یکهو تنگ می شود برای روزهایی که آسان یا سخت گذشته اند...

تصمیم میگیری که برگردی...

نگاه مردها به زنهای بیچاره را که دنبال می کنی ، به جاهای خوبی نمی رسی!!!

هیچ روزی بعد از این نیست که

نامت را پیش خودم زمزمه نکنم ...

زمزمه های لعنتی!

 

یک زندگی پوپولیستی پیش گرفتم

به بی مزگی هاتان می خندم،

به احساسات دروغتان لبخند می زنم

فقط نمی دانم چرا انقدر زود دلم را می زنید...

این روزها عجیب بر من بی رحمانه می گذرد،

دلم آدمهای قصه ی خودم را می خواهد...

اینکه یک نفر را سالها بشناسی و روی اسمش قسم بخوری که فلان است و بهمان، بعد یکهو یکشب ببینی برای بدست آوردن چند لحظه ای یک آدمی کلی دروغ پشت سرت گفته،اصلا حال خوبی ندارد،

کلی حرفهایی که مدت ها شنیدی و نفهمیدی منظور آدمش را و حالا تازه می فهمی توی ذهنت آوار می شود و هیچ کاری هم نمی توانی بکنی برای دفاع از حیثیت خودت ....

خالی شده ام

بیزارم، از این آدمهایی که یک لحظه خوش بودنشان می ارزد به همه ی آدمهای دورو برشان! بیزارم از این آدمهایی که وقتی به نفعشان بود از تو بت می سازند پیش دیگران و وقتی یک جور دیگری به نفعشان بود از تو یک آشغال می سازند پیششان...

خوشحالم که این روزها نیستی تا ببینی و بشنوی چه داستانهایی پشت سرمان ساخته اند،که اگر بودی به حال دورو بری های من تاسف می خوردی....

 

درست مثل همان روزهای اول که یکهو پا گذاشتی توی زندگی من بدون اینکه بدانم یک روزی اینطوری از همه جلو تر می زنی توی دل تنهای من،دوباره سرو کله ات توی زندگی ام پیدا شد،

اینبار  دارم چیزی را شروع میکنم که همه بخاطرش سرزنشم کنند،دارم چیزی را شروع می کنم که خوب می دانم باز بدون خبر تمام می شود ...

 با اینکه همه ی اینها را می دانم ،اما مگر چند نفر توی این دنیای لعنتی دارم که اینطوری به لحظه هام لذت ببخشند...؟

به بهانه بازی پاییز ...

 

 

دلم می خواست قشنگ می نوشتم ، دلم می خواست از هزار هزار امید و انگیزه می نوشتم...

از بودن ها ، از رنگ ها!

اما  انگار که هزار سال از کودکیم  می گذرد، و هزاران سال از بودنم...

 

 

 

پ .ن : ببخش که آنقدر خالی و پوچم که بازیت را خراب کردم....

از دار دنیا یک مادر داشت که ...

خداحافظی همیشه سخته ،مخصوصا وقتی قول میده بشه همونی که تو می خوای!!!